,
( وادی السلام عشق )
« گـنـاه »
ای گناه !
من از سرزمین عقل و جنون آمده ام .
از سرزمین عشق و فنا .
از سرزمینِ ..... ، نه ! از آسمان لاله ها . .................
,
( وادی السلام عشق )
« گـنـاه »
ای گناه !
من از سرزمین عقل و جنون آمده ام .
از سرزمین عشق و فنا .
از سرزمینِ ..... ، نه ! از آسمان لاله ها .
از معركه آتشی كه "برداً و سلاما" بودنش از قهقهه مستانه آنان كه در آن سوختند و "عندربهم یرزقون" شدند ، هویدا بود .
از آنجا كه موسی ها به تقدس اش رشك می بردند.
از وادی طور !
از "وادی السلام عشق"
یادت آمد؟!
آری ، از بلاد محجوری تو آمده ام .
از آنجایی كه همه توان ات را صرف می كردی تا ترك اولی ای واقع شود ، ولی به طرفه العینی ، نجوای "الهی اعوذ بك من همزاه الشیاطین" شكست دیگری را برایت ورق می زد!
با من چكار داری ؟!
از من چه می خواهی؟!
نكند آمده ای تلافی كنی و انتقام بگیری ؟!
اگر این طور است ، سخت در اشتباهی! چون
آن عقاب هایی كه در سپهر سرخ صفا و وفا جولان می زدند، صاعقه ها را در آغوش كشیدند و سوختند و در همان حال پر كشیدند و رفتند ... !
.... و "دریغ و درد ندانم كه تا كجا رفتند ؟"
تو كه مقهور آنانی ، از من چه می خواهی ؟!
بدان كه این من ، دیگر آن من "وادی السلام عشق" نیست.
آن من جسمی بود و دلی و بلكه هزار دل! ولی آن دل ها بین صاحب دلان جا ماند و اكنون از من فقط جسمی باقی است!
آسوده ات كنم ، با مشتی گوشت و پوست و استخوان طرف شده ای نه با یك آدم !
دلم ، روحم ، جانم و همه وجودم را جا گذاشتم وآمدم !
و حالا من مانده ام و آهی سرد!
آه سرد حسرت اینكه : چرا آمدم؟! چرا آمدم؟! چرا آمدم؟! ...
هر وقت هم كه از غفلت و بخت سیاه ام استفاده كردی و مرا آلوده خودت ساختی ، برایت حاصلی نداشت ، چون من دلی ندارم كه به تو ببندم!
اگر چه اراده ی پشت پا زدن به تو را نداشتم ولی می دانی كه هیچ وقت برایم خوش آیند و گورا نبودی و همیشه از زشتی و تعفن تو رنج برده ام.
رهایم كن!
مرا رها كن و به سراغ آنهایی برو كه با تو خوش اند!
غم فراق و آه "چرا مانده ام"، مرا بس است ؛ برو و تنهایم بگذار!
التماس دعا....
S
برچسب:
نویسنده: سید اکبر حسینی