هوای تو
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق شدن چه سود كه نبينم رخ مهت
با عقل ، آب عشق به یک جو نمی رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
دیشب سرم به سجاده وصال ، و باز
صبح است و سیل خون نشسته به سجاده ام
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمری است در هوای تو می سوزم و از فراغ
برچسب:
نویسنده: سید اکبر حسینی